رفتار شناسی عمر بن خطاب (۲) – اهانت به پیامبر صلی الله علیه و آله – ۱

  • يورش به سمت پيامبر (صلى الله عليه وآله)

عبدالله بن اُبى، منافق معروف از دنيا رفت; پسرش آمد و از پيامبر (صلى الله عليه وآله) خواست كه بر پدرش نماز بگذارد. با توجه به اينكه عبدالله به ظاهر مسلمان بود و شهادتين بر زبان جارى مى ساخت و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نيز هنوز دستور ويژه اى در ارتباط با او و همانند وى دريافت نكرده بود، لذا براى نمازش حاضر شد. در روايتى كه در كتب صحاح اهل سنت، گاه به نقل از عبدالله بن عمر و گاه از زبان خود عمر نقل شده، آمده است كه عمر به سوى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) يورش برد و از نماز آن حضرت ممانعت كرد.

مطابق نقل بخارى عبدالله بن عمر مى گويد: فلمّا أراد أن يصلّى عليه جذبه عمر؛ هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خواست بر عبدالله بن ابى نماز بگذارد، عمر پيامبر را كشيد. سپس به او گفت: خداوند تو را از نماز بر منافقين نهى كرده است.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: خدا مرا مخيّر ساخته و فرمود:

اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ

براى آنها استغفار بكنى و يا استغفار نكنى، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى

خداوند آنها را نمى بخشد. (۱)

اشاره به اينكه نماز من براى او نفعى ندارد. (۲)

مطابق نقل ديگر آمده است: «فأخذ عمر بن الخطّاب بثوبه فقال: تصلّي عليه وهو منافق؛ عمربن خطّاب پيراهن رسول خدا را گرفت و گفت بر او نماز مى گذارى در حالى كه وى منافق است». (۳)

و در نقل ديگر كه خود عمر نقل مى كند آمده است: «وثبتُ اليه…; من به سوى پيامبر پريدم و گفتم چرا بر او نماز مى گذارى؟!» و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) تبسّمى كرد و فرمود كنار برو، ولى من همچنان اصرار مى كردم.! (۴)

او وقتى اين ماجرا را نقل كرد، افزود: « فعجبت من جرأتي على رسول الله (صلى الله عليه وآله) ; من خود از جرأت و جسارتم بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) تعجّب كردم!». (۵)

اين ماجرا در ديگر كتب معروف و معتبر اهل سنّت نيز نقل شده است.(۶)

روشن است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) عملى را بدون اذن الهى انجام نمى دهد و هر عمل و سخن و سيره اش منشأ وحيانى دارد، و مسلمانان نيز حقّ اعتراض به عمل و رفتار آن حضرت را ندارند. قرآن كريم مى فرمايد:

وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِن وَ لاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ

وَ مَنْ يَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِيناً

هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش فرمانى صادر كنند،

اختيارى در كار خود داشته باشند و هر كس خدا و پيامبرش را نافرمانى كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است». (۷)

همچنين مى فرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَ لاَ تَجْهَرُوا

لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را از صداى پيامبر بالاتر نبريد،

و در برابر او بلند سخن مگوييد، آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند.

مبادا اعمال شما نابود گردد، در حالى كه نمى دانيد». (۸)

در ماجراى فوق ملاحظه مى كنيد كه خليفه دوم اعتراض خود را تا آنجا ادامه مى دهد كه به سمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) يورش برده، پيراهن او را مى كشد و در برابر سخنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) همچنان به اصرار خود ادامه مى دهد و خود نيز بعدها از اين جسارت و جرأتش شگفت زده مى شود.

پی نوشتها:

  1. توبه، آيه ۸۰
  2. صحيح بخارى، ج ۲، ص ۷۶. (البته پس از آن آيه ۸۴ توبه نازل شد و به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمان داد كه بر منافقان نماز نگذارد)
  3. صحيح بخارى ج ۵، ص ۲۰۷
  4. صحيح بخارى، ج ۵، ص ۲۰۶
  5. همان مدرك، ص ۲۰۷
  6. صحيح مسلم، ج ۷، ص۱۱۶; ج ۸، ص ۱۲۰; سنن ترمذى، ج ۴ ،ص ۳۴۳ ; مسند احمد، ج ۲، ص ۱۸ و …
  7. احزاب، آيه ۳۶
  8. حجرات، آيه ۲

رفتار شناسی عمر بن خطاب (۱) – قبل از اسلام آوردن

بسیار در گفتارها و نقل های تاریخی دیده و شنیده ایم که از خلیفه دوم اهل سنت به تند خوئی یاد می شود ؛ و مکرر شنیده ایم که حسن خلق و رفتار نیکو با دیگران از موارد مورد سفارش در دین مبین اسلام است. در فقه اجتماعی اسلام  هم بر این مطلب اصرار شده که مؤمن با مشرکین استوار و نستوهند اما در میان خود مهربان. و این با روحیات جناب عمر بن خطاب در تعارض است . تند خوئی و تک رائی و همچنین عدم بهره از منطق از بارز ترین خصوصیات اخلاقی ایشان است . از هتاکی به ساحت مقدس رسول الله –صلی الله علیه و آله- تا  مسلمانان صدر اسلام (قبل از اسلام آوردن خود) و ضرب و جرح آنها  نقل شده حتی ایشان هم نسبت به تغییر نام اهالی مدینه با قوه قهریه بر خورد می نمودند !

متاسفانه این تفکر تند و ضد دینی در بین وهابیون تکفیری به عینه دیده می شود، با همین توجیه غیر عقلانی در بلاد مسلمین حمام خون راه می اندازند و شیعیان و هر کس که مخالف آنها باشد را کافر و مهدور دم می خوانند.

سعی می کنم در کنار بررسی هائی هر چند مختصر در خصوص رفتارهای ابوبکر بن ابی قحافه و دختر ایشان عایشه بنت ابی بکر در پستهای گذشته نقل شد به رفتار شناسی جناب عمر بن خطاب بپردازیم . امیدوارم دوستان از دید یک تحقیق تاریخی ، روائی این مطالب را پی گیری کنند و نقدهایشان را از همین طریق بیان نمایند که انشالله شاهد فضائی علمی و دور از جهل و تعصب باشیم

  • شكنجه كنيز مسلمان

ابن اثير مورّخ معروف در تاريخ خود هنگامى كه از شكنجه شدگان براى اسلام سخن مى گويد و آنها را معرّفى مى كند، از «لبيبه» كنيزى از بنى مؤمّل نام مى برد، كه كنيز عمر بود. درباره او مى نويسد: «أسلمتْ قبل إسلام عمر بن الخطّاب، وكان يعذّبها حتّى تُفتن، ثمّ يدعها ويقول: إنّى لم أدعك إلاّ سآمة

آن كنيز قبل از عمر بن خطّاب اسلام آورده بود; عمر او را شكنجه مى داد كه از دينش برگردد، سپس (وقتى كه خسته مى شد) او را رها مى كرد و به او مى گفت: من تو را رها كردم، چون از زدن تو خسته شدم».(۱)

ابن هشام نيز آن را نقل مى كند و مى نويسد: آن قدر عمر او را مى زد كه خودش خسته مى شد، آنگاه مى گفت: «إنّى أعتذر اليك. إنّى لم أتركك إلاّ ملالةً; من عذرخواهى مى كنم (كه نمى توانم بيش از اين تو را كتك بزنم) من تو را رها نكردم (و از زدن تو دست نكشيدم) مگر بدليل خستگى».(۲)

  • مضروب ساختن خواهر مسلمانش

در كتب سيره و تاريخ هنگامى كه از سبب اسلام آوردن عمر سخن به ميان مى آيد، داستانى نقل شده است كه در لابه لاى آن روحيه تند وى كاملا روشن است.

هنگامى كه او از اسلام آوردن خواهرش فاطمه و دامادش سعيد بن زيد مطّلع گشت، به منزل آنان آمد. آنها كه نوشته هايى از قرآن را قرائت مى كردند، با ديدن وى، آن را مخفى مى كنند.

به آنها مى گويد: من شنيدم كه شما پيرو دين محمد شده ايد. سپس به سوى دامادش سعيد حمله مى آورد. خواهرش فاطمه به دفاع بر مى خيزد و عمر چنان او را مى زند كه بدنش را مجروح و خون از آن سرازير مى شود (فقامت فاطمة لتكفّه عنه فضربها فشجّها…).(۳)

پی نوشتها

  1. كامل ابن اثير، ج 2، ص 69 .
  2. سيره ابن هشام، ج 1، ص 319 . البداية والنهاية، ج 3، ص 58. عمر قبل از اسلام آوردن، با مسلمانان به شدّت برخورد مى كرد; لذا بلاذرى درباره او مى نويسد: «فكانت فيه غلظة على المسلمين; در او نسبت به مسلمانان غلظت و سخت گيرى بود» (انساب الاشراف، ج 10، ص 301)
  3. انساب الاشراف، ج 10، ص 287-288 ; ر.ك: البداية والنهاية، ج 3، ص 80 ; تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 414 ; سيره ابن هشام، ج 1، ص 344 ; كامل ابن اثير، ج 2، ص 85 ; كنزالعمّال، ج 12، ص 607

” عشره مبشره ” ده صحابی بهشتی

يكى از احاديث معروف و شايع نزد اهل سنت حديث «عشره مبشّره» است. به اين مضمون كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) ده نفر از اصحاب خود را بشارت به بهشت داده است. و لذا آنان اجماع كرده اند كه اين ده نفر افضل مردم بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى باشند. ولى با دقت و تأمّل در آن پى مى بريم كه اين حديث از حيث سند و دلالت قابل اعتماد نيست؛ زيرا از جمله احاديث جعلى و ساختگى به شمار مى آيد، ولى به جهت محبّت شديد آنها (اهل سنت) نسبت به اين ده نفر تصريح به آن نكرده يا درباره آن تحقيق ننموده اند. بنا براین با دقت در روایات مورد نظر عامه به جعلی و ساختگی بودن آن پی می بریم البته نه آن كه فضايل و بشارت هايى را كه براى عموم صحابه است انكار كنيم؛ زيرا معتقديم كه برخى از آنان همانند حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب (عليهما السلام)، عمار بن ياسر، سلمان فارسى، مقداد بن اسود، زيد بن صوحان، بلال حبشى، عبدالله بن سلام و عده اى ديگر به طور حتم از جانب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به بهشت بشارت داده شده اند و واقعاً هم بهشتى اند، بلكه براى برخى از تابعين همچون اويس قرنى نيز بشارت به بهشت داده است.

اين حديث را برخى از صحابه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند كه در اينجا به سه طريق آن، اشاره مى كنيم:

  • طريق عبدالرحمن بن عوف

احمد بن حنبل در “مسند” و ترمذى در “سنن ” و نسائى در ” فضائل الصحابه ” از قتيبة بن سعيد، از عبد العزيز بن محمّد دراوردى، از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش عبدالرحمن بن عوف نقل كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «ابوبكر در بهشت است و عمر در بهشت است و عثمان در بهشت است و على در بهشت است و طلحه در بهشت است و زبير در بهشت است و عبدالرحمن بن عوف در بهشت است و سعد در بهشت است و سعيد در بهشت است و ابوعبيدة بن جرّاح در بهشت است».(1)
ترمذى بعد از نقل حديث فوق مى گويد: «خبر داد ما را مصعب قراءةً از عبدالعزيز بن محمّد، از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مثل اين حديث را. و در آن از عبدالرحمن بن عوف نقل نكرده است.
اين حديث از جهاتى اشكال دارد:
1 ـ حديث ترمذى از طريق مصعب بدون شك مرسل است; زيرا حميد بن عبدالرحمن بن عوف، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را درك نكرده است. و اين حديث از طريق اوّل نيز مرسل به نظر مى رسد؛ زيرا حميد بن عبدالرحمن بنا بر قول فلاّس و احمد بن حنبل و ابى اسحاق حربى و ابن ابى عاصم و خليفة بن خيّاط و يعقوب بن سفيان و ابن معين، در سال 150 وفات يافته است.(2) و در آن سال، 73 سال داشته است. در نتيجه در سال 32 كه همان سال وفات پدرش عبدالرحمن بن عوف يا بعد از او به يك سال است متولد شده است. حال چگونه ممكن است كه حميد از پدرش نقل حديث كرده باشد در حالى كه به جز چند روزى او را نديده است؟!به همين جهت است كه بخارى گفته: حديث حميد بن عبدالرحمن بن عوف از سعيد بن زيد صحيح تر از حديث او از پدرش مى باشد.(3)
2 ـ حميد بن عبدالرحمن بن عوف را نمى توان در اين حديث از تهمت جعل مبرّا ساخت؛ زيرا او از جمله كسانى است كه از جانب معاویه براى جعل امثال اين احاديث مأمور شده است.
3 ـ از آنجا كه راوى اين حديث يعنى عبدالرحمن بن عوف از جمله اين ده نفر در متن حديث است لذا به آن سوء ظنّ حاصل مى شود كه ممكن است اين حديث را در شأن خودش جعل كرده باشد.
4 ـ عبدالعزيز بن محمّد بن عبيد دراوردى از جمله كسانى است كه در سند اين حديث قرار دارد. او مورد طعن و قدح و جرح عدّه اى از رجاليين قرار گرفته است.ابوزرعه مى گويد: او سيّىء الحفظ است. نسائى او را قوىّ در حديث نمى داند.(4) ابوحاتم مى گويد: به احاديث او احتجاج نمى شود.(5) ابن حجر مى گويد: «بخارى به جز دو حديث از او نقل نكرده و آن دو را نيز به عبدالعزيز بن ابى حازم و ديگران مقرون ساخته است».(6)

  • طريق سعيد بن زيد

بيشتر طرق حديث «عشره مبشّره» به سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل عدوى باز مى گردد، كه پنج نفر از راويان از او نقل كرده اند:
1 ـ روايت عبدالله بن ظالم مازنى
عقيلى حديث او را صحيح دانسته، و ابن عدى از بخارى همين مطلب را نقل كرده است.(7) حاكم نيشابورى در “المستدرك على الصحيحين”مى گويد: بخارى و مسلم به روايات عبدالله بن ظالم احتجاج نكرده اند.(8) ذهبى نيز در “تلخيص المستدرك” مى گويد: بخارى عبدالله بن ظالم را ياد كرده و مى گويد: حديث اش صحيح نيست.(9)
2 ـ روايت عبدالرحمن بن أخنس
ابن حجر از او به «مستور» تعبير كرده،(10) و سرخسى «مستور» را در رديف فاسق و كافر و بى عقل و هواپرست قرار داده است، و گفته است كه محمّد بن حسن شيبانى تصريح كرده بر اين كه خبر او همانند خبر فاسق است.(11) در حالى كه درباره خبر صحيح شرط كرده اند كه ناقل آن در عدالت مشهور باشد.اشكال ديگرى كه در اين سند وجود دارد اين كه محمّد بن طلحة بن مصرف يامى كوفى در سند آن واقع شده كه نسائى او را قوى ندانسته و ابن معين او را ضعيف معرفى كرده و ابن سعد مى گويد: او داراى احاديث منكر است.
3 ـ روايت حُميد بن عبدالرحمن بن عوف
حديث حُميد بن عبدالرحمن بن عوف از سعيد بن زيد از پسرش عبدالرحمن بن حميد نقل كرده، و او از عمر بن سعيد بن شريح مدنى، و او از موسى بن يعقوب زمعى و او از محمّد بن اسماعيل بن ابى فديك حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است.در مورد حُميد بن عبدالرحمن كه قبلا سخن به ميان آمد.و امّا موسى بن يعقوب؛ على بن مدينى او را ضعيف الحديث و منكر الحديث دانسته و نسائى او را غير قوى معرفى كرده است.(12) و ابن ابى فديك را نيز ابن سعد غير حجت معرفى كرده است.(13)
4 ـ روايت رياح بن حارث
روايت رياح از سعيد بن زيد را به طور انفراد نوه اش صدقة بن مثنى بن رياح نقل كرده است، و از صدقه، يحيى بن سعيد قطان و عيسى بن يونس، و او از هشام بن عمار و عبدالواحد بن زياد، و او از ابوكامل مظفّر بن مدرك اين حديث را نقل كرده اند.در مورد هشام بن عمار، ابوداوود مى گويد: چهارصد حديث مسند روايت كرده كه هيچ يك اصل و اساسى ندارد.(14)
و در مورد عبدالواحد بن زياد عبدى بصرى، ذهبى در شرح حال او مى گويد: يحيى و ابن حبّان او را چيزى به حساب نياورده و ذهبى درباره او مى گويد: او داراى اوهامى است.(15)
5 ـ روايت ابوالطفيل
روايت ابوالطفيل عامر بن واثله از سعيد بن زيد منفرداً از وليد بن عبدالله بن جُميع قرشى و فرزندش از او، و محمّد بن بكير حضرمى نيز از ثابت اين حديث را نقل كرده است.اما وليد بن عبدالله ؛ ابن حبّان او را در جمله ضعفا برشمرده و احتجاج به احاديث او را باطل دانسته است. و عقيلى مى گويد: در حديث او اضطراب است. و حاكم نيشابورى مى گويد: اگر مسلم حديث او را تخريج نمى كرد اولى بود.  و فرزندش ثابت از مجاهيل است. و محمّد بن بكير نيز به  صاحب غرائب معرفى شده است.(16)
روايات سعيد بن زيد غير از آن كه از حيث سند مشكل دارد از حيث متن نيز مضطرب است؛ زيرا در بعضى از سندها، ابوعبيدة بن جراح از جمله ده نفر شمرده شده و در برخى نيز به ابن مسعود بشارت داده شده است.(17) مضافاً به اين كه سعيد بن زيد در متن حديث “عشره مبشره “آمده و لذا او در صدد تزكيه خودش و ديگران است، و اين جاى اتهام است كه چگونه شخصى خودش را تزكيه مى كند. و در جاى خود به اثبات رسيده كه اگر كسى ديگرى را تزكيه كند در حالى كه آن شخص ديگر تزكيه كننده مزكّى است، تزكيه او در شريعت اسلام مورد قبول واقع نمى شود.(18)

  • طريق عبدالله بن عمر

طبرانى از احمد بن الحسين بن عبدالملك قصرى مؤدب و او از حامد بن يحيى و او از سفيان، از سفيان بن خمس، از حبيب بن ابى ثابت، از عبدالله بن عمر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است.(19)
در سند اين حديث سفيان بن عيينه واقع شده كه اهل تدليس معرفى شده است.(20)
و نيز در سندش حبيب بن ابى ثابت است كه ابن خزيمه و ابن حبّان او را مدلّس به حساب آورده اند(21).

پی نوشتها:
1 ـ مسند احمد، ج 1، ص 193; ترمذى، ج 5، ص 647; كتاب المناقب باب مناقب عبدالرحمن بن عوف; فضائل الصحابه، ص 28.
2 ـ تهذيب التهذيب، ج 2، ص 30.
3 ـ سنن ترمذى، ج 5، ص 647.
4 ـ تهذيب التهذيب، ج 3، ص 471.
5 ـ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 634.
6 ـ هدى السارى، ص 441.
7 ـ تهذيب التهذيب، ج 3، ص 176.
8 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 316و317.
9 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 316و317.
10 ـ تقريب التهذيب، ج 1، ص 472.
11 ـ اصول سرخسى، ج 1، ص 370.
12 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 585.
13 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 42.
14 ـ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 37.
15 ـ تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 258.
16 ـ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 90.
17 ـ مستدرك حاكم، ج 3، ص 316.
18 ـ الافصاح فى الامامة، ص 71; تلخيص الشافى، ج 3، ص 241.
19 ـ المعجم الاوسط، ج 3; كنز العمال، ج 11، ص 645.
20 ـ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 170، رقم 3327.
21 ـ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 431.

توهین به صحابه

توهین به صحابه
قرطبی از مفسرین به نام اهل سنت:
” هر کس یکی از صحابه را نکوهش کند و یا او را در روایتش مورد طعن قرار دهد ، خدای متعال را رد کرده و شرائع مسلمانان را باطل کرده است” (1)
به تحقیق می توان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهما السلام را از بزرگان صحابه دانست ؛ حال ملاحظه بفرمائید که جناب ابوبکر بن ابی قحافه خلیفه منسوب چند نفر ! چه تهمتها و بد دهانی نسبت به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهما السلام روا می دارد:

انما هو ثعاله شهیده ذنبه
جز این نیست که (العیاذبالله) علی (ع) روباهی می باشد که شاهد او (نستجیربالله) فاطمه سلام الله علیها است.!(2)

قاضی عیاض:
“اگر کسی بگوید پیامبر در حال جهاد فرار کرده باید توبه کند و گرنه باید کشته شود ، چون شخصیت پیامبر را تنقیص کرده است.” (3)
جناب قاضی عیاض می فرمایند که چون ” نقیصه ای” بر پیامبر وارد کرده باید توبه نماید و گرنه باید کشته شود!
غزالی :
” قال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر ” (4)
همچنین بخاری در مقاطع متعدد این کلام سخیف عمر بن خطاب را ذکر کرده ؛ به همچنین مسلم در کتابش

صحیح بخاری:

  • کتاب المرضی ج4 ص17 باب 17
  • کتاب الجهاد ج 2 ص178 باب 172
  • کتاب جزیه ج2 ص 202 باب 6
  • کتاب مغازی ج3 ص 91 باب 78

صحیح مسلم :

  • جلد 3 صفحه 69
  • کتاب وصیت باب 5 جلد 22

حال سوال اینجاست که جناب عمر بن خطاب که این جسارت را به ساحت حضرت رسول نمود ؛ آیا توبه از قولش کرد؟ و یا اینکه با حمله به منزل تنها فرزند رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و اهانت و جسارت به ایشان بر قول خود باقی ماند؟ بعید می دانم در اعراب بدوی هم همچنین رسمی باشد که هنوز آب کفن مرد بزرگی از آنها خشک نشده به خانه او حمله کنند!

پی نوشتها:
1. تفسیر قرطبی جلد 16 صفحه 297
2. شرح ابن ابی الحدید جلد 16 صفحه 214
3. المواهب اللدنیه جلد 1 صفحه 98
4. سرالعالمین صفحه 40 / مسند احمد جلد 3 صفحه 346 / مجمع الزوائد صفحه جلد 4 صفحه 391 / طبقات الکبری جلد 2 صفحه 243

یهودِ مدینه

یهودِ مدینه

بنی قینقاع

در مدینه سه طایفه بزرگ و معروف یهودی زندگی می کردند ” بنی قینقاع “ ، ” بنی نضیر ” ، ” بنی قریظه “ که پیامبر اسلام در ابتدای تشکیل دولت اسلامی در مدینه با یهودیان شهر پیمان نامه هائی جداگانه بستند که طرفین بر ضد هم اقدام ننمایند ، همچنین یهود مدینه با برخی از عشیره های مدینه قبل از ورود اسلام هم عهد بودند که پیامبر اسلام هم این عهدنامه را محترم شمرد.

اما برخورد یهود با مسلمانان در حدی بود که آزارهائی به مسلمانان می رساندند، گاهی با سرودن هجویات در خصوص رسول الله صلی الله علیه و آله و مسلمین ، گاهی با شیطنتهای اقتصادی ،گاهی اسباب استهزاء و اسائه ادب به مسلمین را فراهم می نمودند و از همه مهمتر یهود برنامه قتل رسول الله صلی الله علیه وآله را فراهم نمودند که تقدیر الهی امری دیگر بود.

از دیگر سو طبق وظیفه پیامبر اسلام ؛ که دعوت انسانها به راه حق و حقیقت است . حضرت ایشان از کوچکترین فرصت استفاده نموده و امر الهی را به اطلاع مردم آن زمان می رساندند.

یهود بنی قینقاع در مدینه به زرگری مشغول بوده و از کشت و زرع بی بهره ، لکن در مدینه بازار زرگرها را در اختیار داشتند، پیامبر اسلام بعد از مراجعت از نبرد بدر به بازار وارد شد و دید که یهودیان اجتماعی تشکیل داده اند ، حضرت رسول صلی الله علیه و آله آنها را نصیحت کردند و انذار دادند که اسلام و من همان پیامبر و آئین موعودی است که در کتابهای شما آمده و در کلماتی آنها را از خیانت به مسلمین برحذر داشتند و بیان فرمودند که از شکست قریشیان در بدر درس بگیرید و با کفار علیه مسلمین هم پیمان نشوید. (1)

یهودیان با گستاخی تمام جواب دادند که ای محمد (ص) شیفته خود مشو که تو با گروهی از مردم قریش جنگ کردی که روش جنگ را نمی شناختند! اگر با ما نبرد کنی خواهی دانست که ما مردمی دیگر هستیم و دیگر با کسی مثل ما برخورد نخواهی کرد؟! (2)

نکته دیگری از شیطنت یهود مدینه ؛ در بازار زرگرها بوده که یکی از بانوان مسلمان برای تحویل گرفتن زیور خود بر دکان یکی از یهودیان منتظر بود که یهودی دیگری به نحوی که این زن مسلمان متوجه نشود به وسیله خاری و یا سوزن بزرگی انتهای پیراهن را به بالای آن می بندد ، و زمانی که زن مسلمان قصد برخواستن داشت بدن او نمایان شد که موجب استهزاء و خنده یهودیان شد ، با فریادهای این زن مسلمان ، جوانی از مسلمین مدینه به مشاجره و نزاع با یهودی می پردازد که در این بین یهودی کشته می شود ، دیگر یهودیان هم با حمله به جوان او را به قتل می رسانند و به قلعه های خود پناه می برند و پیمان نامه را به رسول الله صلی الله علیه و آله بر می گردانند. (3)

یهود پیمان نامه را نقض نمود و عملا اعلان جنگ کرد ، پیامبر اسلام هم قلعه آنها را پانزده روز محاصره نمود و از آنجائی که بنی قینقاع هم پیمان خزرجی ها بودند ، عبدالله ابن ابی (رئیس منافقان مدینه) با گستاخی تمام دست در گریبان رسول الله صلی الله علیه و آله می اندازد و با اصرار درخواست می نماید که یهود را به او ببخشند و حضرت هم از محاکمه عوامل نقض پیمان صرف نظر می کنند و دستور به جلاء وطن آنها می فرمایند و یهود هم آنچه از زندگی لازم داشتند سوار بر شتری نموده و به سمت ” اذرعات ” در شام گسیل داده شدند. (4)

بنی نضیر

هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن يَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ (5)

اوست كه كافرانِ از اهل كتاب را در نخستين بيرون راندن دسته جمعى از خانه هايشان بيرون راند . [ شما اهل ايمان ] رفتنشان را گمان نمي  برديد ، و خودشان پنداشتند كه حصارها و دژهاى استوارشان در برابر خدا [ از تبعيد و در به درى آنان ] جلوگيرى خواهد كرد ولى [ اراده كوبنده ] خدا از آنجا كه گمان نمي  كردند به سراغشان آمد و در دل هايشان رعب و ترس افكند به گونه اى كه خانه هايشان را به دست خود و به دست مؤمنان ويران كردند . پس اى صاحبان بينش و بصيرت ! عبرت گيريد.

گروه دومی از یهودیان مدینه که به سبب عهد شکنی با مسلمانان و هم پیمان شدن با دشمنان اسلام از مدینه رانده شدند قبیله “بنی نضیر” است که در سال چهارم هجری قبل از نبرد ” احد” پیمان خود را با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقض نموده و هم پیمان قریشیان شدند.

در برخی از روایات تاریخی آمده است که رسول الله (ص) برای در خواست کمک مالی به سمت قوم بنی نضیر راهی شدند. (6)

نضیریان اضهار داشتند که در این مورد کمک می کنیم اما برای چند و چون کار باید با هم کیشان خود مذاکره کنیم.

در مجلس شوری که با هم داشتند به این نتیجه رسیدند که بهترین وقت برای از بین بردن رسول الله (ص) است و “عمرو بن جحش” قبول نمود که بر بام قلعه رود و تخته سنگی را بر رسول الله افکند که به زعم خودشان امر اسلام را یک سره نمایند، و از آنجائی که مقدرات الهی امر دیگری است توطئه بنی نضیر را از طریق وحی به اطلاع نبی خود می رساند. رسول الله به نحوی آن مکان را ترک کردند که همراهان ایشان به گمان اینکه امری برای ایشان رخ داده و مجدد به قلعه باز می گردند در همان محل باقی ماندند. (7)

اگرچه در بین یهود کسانی بودند که مخالف رفتار هم کیشان خود بوده اند همانند ” سلام بن مشکم” که قصد باز داشتن عمرو بن حجش داشت اما موفق نشد و به او گوش زد نمود که این امر به معنای نقض عهد و پیمان شکنی است و اعلان جنگ به مسلمانان است.(8) و همچنین “سلام ” حیی ابن اخطب را که عازم بنی قریظه بود به جهت هم پیمان نمودن آنها با مشرکین ؛ او را منع نمود اگرچه آنجا هم اثری نداشت.

“کنایه بن صوریا” می گوید:

چون یاران پیامبر از مراجعت حضرت به قلعه یهود نا امید شدند به شهر بازگشتند و حضرت را در مسجد یافتند، علت را از رسول الله صلی الله علیه و آله جویا شدند ، حضرت فرمودند:

خداوند عزوجل از طریق وحی توطئه یهودیان را به اطلاع من رساند.

ایشان به “محمد بن مسلمه” فرمودند به نزد بنی نضیر برو و به دلیل نقض عهدی که نمودند فرمان اخراج از مدینه ابلاغ کن.

یهودیان ابتدا قبول نمودند که همراه عشیره و ثروت خود از مدینه خارج شوند اما منافق مدینه “عبدالله بن ابی” پیکی به نزد آنها فرستاد که ما و بنی غطفان کنار شما هستیم در قلعه های خود بمانید و خود را برای نبردی با مسلمانان آماده نمائید. (9)

همین امر باعث شد که یهودیان “جدی بن اخطب” را به نزد مسلمانان بفرستند و اعلام کند که ما در قلعه های خود باقی می مانیم و شما هر آنچه که می خواهید انجام دهید. پیامبر اسلام فرمودند که یهودیان جنگ می خواهند.(10)

این رفتار بنی نضیر در مدینه بود؛ “کعب بن اشرف” بعد از نبرد احد در سال سوم هجری با چهل سرباز به سمت مکه رفته و با بزرگان مکه به شور می نشیند ، و از شکست مسلمین در نبرد احد با آنها سخن می گوید که مسلمین ضعف روحیه پیدا کرده اند و بهترین فرصت برای ضربه زدن به آنهاست یهود مدینه هم ، هم پیمان شما هستند.

ابوسفیان با چهل نفر از بزرگان مکه و یهودیان در مسجدالحرام کنار کعبه پیوند خود را مستحکم می نمایند تا ضربه نهائی را به مسلمین وارد نمایند.

سوی این مطالب در برخی روایات تاریخی آمده است که یکی از شعرای بنی نضیر در هجو و استهزاء مسلمانان و حضرت رسول (ص) اشعاری می سروده. (11)

تمام این امور و از همه مهمتر توطئه قتل حضرت خاتم (ص) و عدم پایبندی به پیمان نامه باعث می شود که مسلمانان قلعه بنی نضیر را محاصره نمایند و حضرت ایشان دستور اخراج یهودیان از مدینه می دهند و دستور دادند به جز اسلحه ، ثروت و ملزومات خود را بار شتری نمایند و از شهر بیرون شوند.(12)

بنی قریـظـه

تنها قبیله یهودی که با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پیمان داشتند قبیله “بنی قریظه” بود، مع الاسف یهودیان بنی قریظه همانند دیگر هم کیشانشان در نیرنگ با مسلمین وارد شدند و البته عاقبتی همانند آنها…

یهود بنی قریظه در سال پنجم هجری که مسلمانان در تدارک دفع هجوم احزاب مشرک مکه بودند با هم داستانی “حیی بن اخطب” رئیس رانده شده بنی نضیر ، با حزب قریشی مکه پیمان بستند و عهدنامه با مسلمانان را نقض نمودند.

پس از نبرد احزاب (خندق) و غلبه مسلمین بر مشرکین مکه طبق نقل مورخین، پیامبر اسلام به دستور الهی به محاصره بنی قریظه می پردازد.

و همانند دو قبیله یهودی مدینه با آنها برخورد می کنند البته جعلیات زیادی در این قسمت از تاریخ اسلام وارد شده که در سطور آتی انشالله به آن خواهیم پرداخت.

اما چگونه بنی قریظه حاضر به پیمان شکنی شد؟ یهود بنی قریظه تنها قوم یهودی مدینه بود که در زمان محاصره یهودیان بنی نضیر نقض عهد ننمودند و کعب ابن اسد رئیس بنی قریظه دست رد بر سینه منافقین مدینه و دوستان بنی نضیر خود زد! (13) اما چه شد که در ایامی که احزاب مشرک مکه قصد حمله داشتند آنها پیمان شکنی نمودند؟

مورخین این چنین نقل می کنند که زمانی که سپاه قریش آماده نبرد با مسلمین بود با آن ادوات نظامی که در نبردهای قبلی کم سابقه بود و بنابر نقلی ده هزار جنگجو آماده رزم داشت ؛ حیی بن اخطب که از مسلمین زخم خورده بود و کینه آنها را در دل داشت از این فرصت نهایت استفاده را برده با مشرکین هم داستان شد تا تنها پایگاه یهودیانی که در مدینه است را با لشکر قریشیان همراه سازد.

از جانب دیگر کفار مکه یهودیان مدینه را بهترین وسیله برای از بین بردن مسلمانان می دانستند و گاهی هم از کم کاری آنها در انجام دستورات حزب قریشی برآشفته می شدند و در برخی موارد هم پیام های بسیار تند و تهدید آمیز خطاب به یهودیان ارسال می نمودند.

بعد از واقعه بدر کفار قریش نامه ای به یهودیان مدینه نوشتند که شما در مدینه دارای قلعه های مستحکم و مقاومی هستید ، بر شماست که با محمد (ص) وارد جنگ شوید و او را به قتل رسانده و یا اینکه از شهر اخراج نمائید؛ و گرنه همگی به جنگ اهل مدینه خواهیم آمد و پس از کشتن جنگجویان شما زنانتان را بر خودمان روا می داریم!(14)

از سوی دیگر حیی ابن اخطب رئیس رانده شده قبیله بنی نضیر به تنهائی برای همراه کردن بنی قریظه با قریشیان وارد میدان می شود و بین یهود مدینه و احزاب مکه رایزنی می نماید. بنی نضیر که در جریان شکستشان از مسلمین دل به کمک های منافقین مدینه خوش کرده بودند و اعلان جنگ علیه مسلمین نمودن اما در زمان محاصره آنها را تنها گذاشته و به خیبر تبعید شدند، حال به تنهائی قصد شوراندن بنی قریظه را دارد.

ابن اخطب برای مذاکره با “کعب ابن اسد” به سمت منزل او رهسپار شد اما کعب از پذیرش او امتناع نمود و وی را به منزلش راه نداد، ابن اخطب با صدای بلند بر آستانه منزل او فریاد برآورد که تو می ترسی لقمه نانی به من بدهی!

که باعث برانگیخته شدن احساسات کعب شد و با این ترفتند توانست باب گفتگو با کعب را بگشاید.

“حیی” با حرارت تمام نقشه خود را بازگو نمود “” من برای تو عزت همیشگی آورده ام با سپاهیان بسیار به همراه قریش قصد نابودی محمد (ص) و پیروانش را داریم، هم قسم شده ایم که تا محمد (ص) و پیروانش را نابود نکنیم از اینجا نرویم! “”

کعب در جواب گفت: ابری بی آب برای من آورده ای که بارانش را در جائی دیگر ریخته و فقط رعد و برقی پوچ در آن است ! ای حیی ما را به حال خود واگذار ، ما جز نیکی و وفا از محمد (ص) چیزی ندیده ایم. (15)

اما حیی زمانی که از سپاه بزرگ قریش برای کعب سخن گفت و در وصف ادوات و قهرمانان آنها با شور و حال بیان داشت ، توانست بنی قریظه را همراه خود سازد ، کعب به زعم خود و با تعریفاتی که ابن اخطب نمود زوال اسلام را در مدینه حتمی دید، فلذا برای اینکه داستان بنی نضیر اگر مجدد تکرار شود فقط او زیان دیده نباشد و ابن اخطب هم در ماجرا شریک باشد، شرط نمود که حیی بن اخطب در قلعه با آنها باشد.

اما حکمت الهی غیر از برنامه ای بود که حزب قریش و یهود چیده بودند، نبرد احزاب در گرفت مسلمین رشادتهائی از خود نشان دادند و سپاه تا بن دندان مسلح قریش را مجبور به فرار نمودند.

نبردی که رسول الله صلی الله علیه وآله در حق رشادتهای امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهما السلام فرمودند:

أبشر يا علي فلو وزن اليوم عملك بعمل أمة محمد لرجح عملك بعملهم و ذلك أنه لم يبق بيت من بيوت المشركين إلا و قد دخله و ذل بقتل عمرو و لم يبق بيت من بيوت المسلمين إلا و قد دخله عز بقتل عمرو.

تو را بشارت می دهم یا علی ، اگر این کار تو امروز با اعمال جمیع امت محمد(ص) مقایسه کنند بر آنها برتری خواهد داشت چرا که با کشته شدن عمرو خانه ای از خانه های مشرکان نماند مگر اینکه ذلتی در آن داخل شود ، و خانه ای از خانه های مسلمین نماند مگر اینکه عزتی در اینکه عزتی در ان وارد گشت.(16)

که شبیه همین تعبیر را عالم سنی ، حاکم نیشابوری دارد ” لمبارزه علی بن ابیطالب لعمرو بن عبدود یوم الخندق افضل من اعمال امتی الی یوم القیامه “ (17)

و خداوند متعال این چنین رقم فرمود که تعداد و ادوات نظامی در مقابل ایمان مسلمین مغلوب شود.

محاصره قلعه بنی قریظه

پیامبر اسلام همانطور که در ابتدای نوشته آمد بعد از مراجعت از نبرد احزاب به سمت بنی قریظه حرکت نمودند و قلعه را محاصره کرده ، اما بنی قریظه همانند دیگر یهودیان خاطی مدینه بنا را بر نبرد با مسلمین گذاشتند که عده ای از بین رفته و تعداد دیگری به اسارت مسلمین در آمدند.

طبق نقل مورخین این قوم بنی قریظه بودند که شروع به جنگ نمودند و اگر همانند دیگر یهودیان پیمان شکن رفتار می نمودند پیامبر اسلام هم تنها به جلای وطن آنها حکم می فرمودند.

کعب بن اسد در حالی که قلعه اش در محاصره بود با مردان جنگی خود به شور نشستند که چه بکنند ، وی سه پیشنهاد به آنها داد.

1- اسلام بیاوریم و تبعیت از پیامبر مسلمانان ، چرا که محمد (ص) همان پیامبر وعده داده شده در کتابهای یهود است. طبیعی بود که این پیشنهاد را قبول نکنند.

2- فرزندان و زنان خود را بکشیم و با شمشیر به مصاف آنها برویم که در نبرد اگر کشته شویم بیمناک زنان و فرزندانمان نباشیم و اگر پیروز شدیم زن و فرزند می یابیم!

این پیشنهاد هم از جانب هم کیشان او پذیرفته نشد.

3- امشب شب شنبه است و امید است که محمد (ص) به خاطر تقدس شنبه ها برای ما مهلت دهد و از یورش به ما بپرهیزد و ما به اردوگاه آنها یورش می بریم و مسلمانان و پیامبرشان را به قتل می رسانیم.

جواب دادند که ما شنبه خود را تباه نمی کنیم!

کعب گفت هیچ یک از شما از روزی که از مادر متولد شده اید حتی یک شب آدم عاقلی نبوده اید ! حال که این چنین است با تمام نیرو بر مسلمانان حمله می کنیم. (18)

که این نقل موافق بیان کلام الله مجید در سوره احزاب است

وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا (19)

و [ خدا ] كسانى را از اهل كتاب كه گروه هاى دشمن را پشتيبانى كردند از قلعه هاى محكم و استوارشان پايين كشيد و در دل هايشان ترس و بيم افكند ، گروهى را مي  كشتيد و گروهى را اسير مي  كرديد.

اما افسانه کشتار بیش از 600 یهودی در نبرد بنی قریظه از جعلیاتی است که مع الاسف مورخین از مبداء اصلی آن را وارد در تاریخ اسلام نموده اند که انشالله گفتار مفصل آن را می آوریم.

افسانه کشتار یهودیان در مدینه

اما نکته ای که مع الاسف در کتب تاریخی به کررات دیده شده ؛ جعلیاتی است که راجع به نبرد بنی قریظه در تاریخ اسلام وارد نموده اند و آن هم کشتن ششصد نفر حتی نهصد نفر از بالغین ( مردان و جوانان) یهود بنی قریظه است!

داستانی که باعث شده عده ای از مستشرقین به عنوان واقعه ای هولناک به آن نگاه کنند، اگرچه کشتن 600 نفر انسان وحشتناک است.

نکته ای که در خصوص این واقعه مهم است ، که اساس و ابتدای این نقل تاریخی چگونه وارد بر تاریخ اسلام شده است؟

اولین نقل از مغازی و یا نبردهای حضرت رسول صلی الله علیه و آله روایات “محمد بن اسحاق” است.

محمد بن اسحاق بن یسار بن خیار المدنی القرشی متوفای 151 هجری قمری وی نوه اولین اسیر سرزمینهای عراق که وارد مدینه شده اند است. جد او ” یسار ” از نوجوانان شهر “عین التمر” عراق بود که در کنیسه این شهر به تعلیمات مذهبی اشتغال داشت ؛ زمانی که خالد بن ولید شهر را فتح نمود وارد بر کنیسه شده و نوجوانان آنجا را بین سپاهیان تقسیم نمود و به مدینه نزد خلیفه وقت فرستاد.

محمد بن اسحاق شخصیتی بود که بزرگانی همچون ” مالک بن انس ” و ” هشام بن عروه بن زبیر ” او را دجال و دروغ گو می خواندند که با تفحص در صفحات تاریخ به این نتیجه می رسیم که نوع برخورد ابن اسحاق با معاصرین و همچنین رفتار خود باعث شد که جو سنگینی علیه او در مدینه غالب شود که مجبور به ترک شهر می شود و به نواحی بین النهرین ، کوفه ، بغداد و ری مهاجرت می نماید.

اما موضوع مورد نظر ما داستان بنی قریظه است که رسول الله صلی الله علیه وآله دستور می دهد که بالغین را در منزل دختر حارثه از عشیره بنی النجار مدینه محبوس کنند! و در بازار شهر خندقی (گودالی) حفر کنند سپس دستور دادند تا یهودیان محبوس را به همراه حیی بن اخطب و کعب بن اسد را گردن بزنند و در گودال دفن کنند!

مورخان دیگر پس از او هم داستان را به مانند ابن اسحاق نقل نمودند و به منابع مبهم خود توجه ای نداشته اند ، متاسفانه مورخین همانند فقهاء و محدثین در منابع خود کنکاشی مو شکافانه نداشته و باعث ورود جعلیاتی می شوند که تا مدتها به صورت نقل تاریخی معتبر در تاریخ نامه ها ذکر می شود.

تعدادی هم که این داستان برایشان غیر قابل باور بود زحمت تفحص و جستجو به خود نداده اند و فقط نوشتند “حکایات غریب” (20)

همچنین نکته ای که باعث تشکیک در این واقعه می شود این است که ابن اسحاق روایات را از راویانی نقل کرده اند که خود جزء یهودیان بوده اند و بعد به اسلام وارد شده اند!

همانطور که ابن حبان در کتاب الثقات خود این مطلب را تائید می کند که محمد ابن اسحاق از بازماندگان یهودیان مدینه که بعدا اسلام را پیش گرفته اند داستان را نقل می کند! (21)

همچنین یکی از روات ابن اسحاق ” عطیه ” از خاندان ” زبیر بن باطا ” عضو برجسته بنی قریظه است!

در مقابل این منابع متاخر و غیر معتبر ” قرآن مجید ” تنها منبع اصیل و معاصر حادثه است که به گونه ای بسیار کوتاه به آن اشاره می کند. و دلیل بر این می آورد که گروهی کشته می شوند و گروهی اسیر

وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا (22)

و [ خدا ] كسانى را از اهل كتاب كه گروه هاى دشمن را پشتيبانى كردند از قلعه هاى محكم و استوارشان پايين كشيد و در دل هايشان ترس و بيم افكند ، گروهى را مي  كشتيد و گروهى را اسير مي  كرديد.

که اشاره به پیشنهاد کعب بن اسد دارد که سه پیشنهاد به اهل قبیله خود داد . (23)

کلامی که امثال مالک در حق ابن اسحاق گفته و یا تعابیر شبیه ابن حبان و یا قول ” حموی ” در معجم الادباء که ابن اسحاق در نقل مغازی نبوی از یهودیان و مسیحیان نقل سخن می کرده (24) این تردید را ذهن ایجاد می کند که ابن اسحاق بر خلاف نظراتش در فقه (همانطور که ذهبی می گوید در احکام حلال و حرام قابل استشهاد است) منقولات او در روایتهای جنگهای صدر اسلام از آن استحکام قابل توجه برخوردار نبوده و کلام ابن حبان بسیار به جاست که هدف وی فقط جمع آوری روایات و گفته ها در نبرد خیبر بوده. همچنین طبری که در تاریخ خود نقلهای متعدد را ذکر می کند در داستان بنی قریظه می نویسد: واقدی گمان کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله دستور داده گودال هائی برای بنی قریظه حفر کنند! (25)

ابن قیم در زادالمعاد ضمن اشاره ای بسیار گذرا به این داستان درباره کشته شدگان بیانی نداشته !

و آنچه که بدیهی به نظر می رسد این است که حیی بن اخطب و کعب بن اسد هر دو به قتل رسیدند، که این هم به دلیل نقض عهدهای خود و خیانتی بود که با مسلمانان هم پیمان خود داشتند. (26)

در حیات علمی ابن اسحاق دو مورد است که وی را در معرض نقد منتقدین قرار می دهد:

یک : کتابش مشتمل بر روایات ساختگی و نادرست است.

دو: پذیرش قطعی نسبت به کشتار دست جمعی بالغین بنی قریظه

همانطور که ابن حجر این واقعه را قصه عجیبی می داند که ابن اسحاق نقل کرده.(27)

سوی این مطالب در قرآن کریم این کشتار به هیچ وجهی ذکر نشده چرا که اگر یهود بنی قریظه به دلیل اسائه ادب به رسول الله صلی الله علیه وآله (28) و همچنین نقض پیمانی که با مسلمانان انجام دادند و در مقابل هم پیمان با قریشیان شدند؛ بایستی در قرآن مجید به عنوان عبرت برای کسانی که هم پیمان مسلمین بودند باشد که فکر نقض عهد با مسلمانان را در ذهن نپرورانند. اما با اعدام سران خطا کار و ریشه های این ظلم طبیعی است که در قرآن کریم به همین بسنده شود.

بنابراین جدای از عدم سلامت نقل های محمد بن اسحاق دلائل دیگری وجود دارد که کشتن بیش از 600 نفر در نبرد بنی قریظه افسانه است.

1- کشتن تعداد زیادی به این سبک با عدل اسلامی و همچنین مبنای قرآنی مغایرت دارد. خداوند متعال در سوره انعام آیه 164 می فرماید : وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ( و هیچ سنگین باری؛ بار گناه دیگری را بر نمی دارد)

2- داستان بنی قریظه با منطق قرآن در برخورد با اسرا مغایرت دارد. فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء “یا منت گذاشته آزادشان کنید و یا از آنها فدیه بگیرید” (29)

3- چه لزومی به قتل دسته جمعی بنی قریظه است در حالی که بزرگان و تند خویان یهودی در بنی نضیر و خیبر و فدک به دلیل پیمان شکنی خود با مسلمانا فقط به جلاء وطن محکوم شدند. ابو عبید بن سلام (30) می گوید: زمانی که خیبر به دست مسلمانان فتح شد ، برخی گروه ها یا عشائری بودند که در دشمنی با رسول الله صلی الله علیه وآله افراط می کردند ؛ با این حال پیامبر فقط با این کلمات آنان را خطاب کرد که چیزی بیش از یک توبیخ کلامی نبود! ” ای خاندان ابو حقیق ؛ دشمنی تان را با خدا و رسولش می دانم اما این باعث نمی شود که بیش از آنچه با دوستانتان رفتار کردم با شما هم رفتار کنم …” که واقعه خیبر بعد از نبرد بنی قریظه بود .

4- یکی از روشهائی که فقهای اسلامی برای بیان احکام اسلامی به ان تمسک می کنند ” سیره پیامبر ” اسلام است که از طرق یقین آور به دستشان رسیده باشد و برای آنها به حدی از اتقان باشد که بتوانند با فکری آسوده حکم را بیان کنند؛ حال اگر این کشتار جمعی به راستی به وقوع پیوسته بود بایستی در متون قضائی و فقهی به این روش به عنوان نوعی جزاء پیمان شکنان درج می گردید و حال اینکه این چنین نیست و مبنای همان آیه چهارم سوره محمد(ص) است. ابو عبید برای رد این واقعه ساختگی نقل می کند که در زمان حکومت ” عبدالله بن علی” حاکم شام ، گروهی از اهل کتاب را قلع و قمع نمود و دستور داد که به محلی دیگر کوچ کنند فقیه شام به نام ” اوزاعی” که هم عصر محمد بن اسحاق بوده، زبان به اعتراض می گشاید که آشوب اهل کتاب از جانب تمامی آنها نبوده تا همه مجازات شوند، حکم الهی این است که گروه کثیری به خطای چند نفر مجازات نمی شوند بلکه بالعکس است. حال اگر اوزاعی داستان جعلی را تصدیق کرده بود و آن را پذیرفته بود این استدلال را بیان نمی نمود.

5- مطلب دیگر این است که چرا باید یهودیان در منزل زنی از قبیله بنی النجار مدتی محبوس شوند؟ و چرا باید آنها را به مرکز شهر (بازار مدینه) آورد؟ چرا پیامبر دستور حفر خندق را در میانه شهر دادند ؟ زمان دو نبرد احزاب( خندق) و بنی قریظه به هم نزدیک است و مسلمانان پیرامون شهر خندقهای متعددی حفر نموده بودند؟ چرا تا به حال در متون تاریخی یهود مدینه مکانی را نام نبرده اند که اینجا محل گورهای دست جمعی یهودیان مدینه است؟

6- با مطالعه در رخ دادهای یهودیان بنی قریظه این مطلب مکشوف می شود که کشتار وسیع یهودیان ابتدا در میان خود اهل قریظه مطرح بود که در سطور قبل اشاره شد (پیشنهادات کعب بن اسد به یارانش) و سپس به عنوان عمل مسلمین تلقی کردند.

7- نکته پایانی این که این داستان ساختگی نمونه و مشابه ای در تاریخ قدیم یهود دارد که می توان این نقل تاریخی جعلی را نسخه ای از نقل کهن در مصادر یهودی دانست.

انقلابیون یهود علیه رومیان قیام کردند، اما پس از تخریب معبد آنان در سال 73 میلادی و فرار متعصبان (Zealots) و افراطی های (Masada) آنان به قلعه صخره در ماسادا؛ منجر به جنگ و قتل دست جمعی ایشان می شود و تعدادی که جان سالم به در برده بودند بنابر نظریه ای به یثرب (مدینه النبی) آمده و در آنجا ساکن شدند و به نقل وقایع گذشته پرداختند .

شخصی که در واقعه ماسادا حضور داشته و آن را ثبت کرده است ” فلافیوس جوسیفوس ” (Flavius Josefus) است که جزء صاحب منصبان روم بوده اما یهودی بودن خود را پنهان می کرده.

داستان ماسادا شباهتهائی با داستان جعلی بنی قریظه دارد ! مثلا اسکندر هشتصد یهودی را دستگیر نموده و در مقابل زن و فرزندان شان آنها را گردن می زند.

همچنین بزرگ آنها به نام ” الیعازر ” همانند کعب بن اسد در میان بنی قریظه پیشنهاد کرد که زنان و کودکان خود را بکشند تا بدون دغدغه به نبرد بپردازند!

بنا براین آنچه که ذکر شد بیانگر این مطلب است که در واقعه بنی قریظه در سال پنجم هجرت کشتار دست جمعی بوقوع نپیوسته و تنها عده ای از سران جفا کار و پیمان شکن یهود به قتل رسیدند همانطور که آیه 26 سوره احزاب بیانگر آن است.

لینکهای مرتبط:

یهودیان و رومیان *** افسانه کشتار یهودیان مدینه

پی نوشتها:
1. المغازی / ترجمه / ص127
2. تاریخ طبری / ترجمه / ج3 ص997– دلائل النبوه / ترجمه / ج2 ص 329 – المغازی / ترجمه / ص127
3. المغازی ص128 / تاریخ ابن خلدون ج 1 ص 417 / زندگانی محمد (ص) ج 2 ص 76
4. طبقات الکبری ج2 ص 26 / تاریخ طبری ج3 ص998 / المغازی ص130 / دلائل النبوه ج2 ص330
5. حشر آیه 2
6. تاریخ طبری ج3 ص1053
7. تاریخ یعقوبی ج 1 ص 408 / تاریخ طبری ج3 ص10553
8. همان
9. تاریخ طبری ج3 ص1056
10. همان
11. تفسیر نمونه ج 23 ص 484
12. دلائل النبوه ج2 ص337 / تاریخ طبری ج3 ص1057 / تاریخ یعقوبی ج1 ص 408
13. دلائل النبوه/ترجمه/ج2 ص334
14. دلائل النبوه ج2 ص 333
15. تاریخ طبری/ترجمه/ ج3 ص 1056
16. بحار الانوار ج20 ص 205
17. مستدرک حاکم ج3 ص32
18. کنزالعمال ج 10 ص 459 / تاریخ طبری ج2 ص 354،355
19. احزاب آیه 26
20. تهذیب التهذیت ج4 صفحه 45
21. الثقات ج7 ص 382
22. سوره احزاب آیه 26
23. تاریخ طبری ج2 ص 354،355 / کنزالعمال ج10 ص 459
(اول: اسلام بیاوریم و از پیامبر اسلام تبعیت کنیم که او همان پیامبری است که در کتاب مقدس آمده. که نپذیرفتن آن طبیعی بود.
دوم : فرزندان و همسران خود را بکشیم و با شمشیرهای برهنه به استقبال یاران محمد (ص) برویم ، اگر کشته شویم که نسلی از خود به جا نگذاشته ایم و اگر پیروز شویم زن و فرزند می یابیم. این هم از طرف بنی قریظه پذیرفته نشد
سوم : امشب شب شنبه است وامید است که  سپاهیان اسلام  و محمد (ص) امشب را به ما مهلت دهند ؛ ما هم از این فرصت استفاده می کنیم و بر آنها یورش می بریم و پیامبرشان و یارانشان را از دم تیغ می گذرانیم. جواب دادند که ما شنبه خود را تباه نمی سازیم!
کعب گفت هیچ یک از شما از آن روزی که از مادر متولد شده حتی یک شب آدم عاقلی نبوده است! حال که موافق آن امور سه گانه نبودین با تمام نیرو حمله می کنیم.)
24. معجم الادباء – یاقوت حموی – ج18 ص 7
25. تاریخ طبری ج2 ص 357
26. تاریخ طبری ج 2 ص 354
27. مثل هذه الروایات العجیبه کقصه قریظه  و النضیر
28. تاریخ یعقوبی ج2 ص52
29. سوره مبارکه محمد آیه 4
30. الاموال ص 247
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.