بیست گرفتم!

امروز داشتم مطلبی را می خواندم که ناخودآگاه یاد کارهای دوران مدرسه خودم افتادم

کلاس پنجم بود که نتیجه امتحانات آخر سال را داده بودند،کارنامه را که گرفتم دیدم نمراتم بد نیست به جز درس علوم با یک هیجانی ناشی از نمره خوب ریاضی به خونه رسیدم،طبق معمول سوالات از نمره درس ریاضی بود!منم با یک حالت خاصی گفتم 20 شدم اما وقتی از نمره علوم سوال کردند گفتم 17 به من دادند!

شاید برای شما هم پیش آمده باشه که بگوید 20 گرفتم و معلم به من 17 داده.

وقتی که حضرت یوسف (ع) آن اتفاقات برایشان رخ داد و سیر وقایع او را به عزیزی مصر رساند.قحطی بر مناطق مصر و شامات آن زمان چیره شد و کنعان شهر یوسف علیه السلام هم از قحطی مصون نبود.

یعقوب نبی(علیه السلام) فرزندان خود را به سمت مصر هدایت کرد تا در قبال سکه و دیگر متاع های اهل کنعان آذوقه تهیه کنند تا قحطی را راحتر تحمل کنند….فرزندان یعقوب وارد بر عمارت عزیز مصر شدند؛یوسف آنها را شناخت اما برادرانش یوسف را نشناختند و شاید هم اگر ذره ای شک داشتند که این شخص شبیه به برادرمان است با خود می گفتند چطور برده ای به مقام عزیزی مصر رسد؟!

داستان خودشان را برای عزیز مصر تعریف کردند که ما فرزندان یعقوب نبی هستیم و از آل ابراهیم، پدر پیری داریم که برادر کوچکمان-بنیامین- او را تیمار می کند، و حال هم برای فراری از فشار قحطی آمده ایم تا غلات را از شما خریداری کنیم….

یوسف (ع) سهم آنها را به همراه سهم پدر و برادرش بنیامین را به آنها داد و فرمود که در مراجعه بعدی برادرتان بنیامین را با خود بیاورید؛ و برای اینکه آنها امیدوارتر به برگشت مجدد به مصر شوند دستور داد تا متاع و مبالغی را که فرزندان یعقوب در قبال اذوقه داده اند را در بار انها مخفی کنند تا در کنعان در مقابل چشمان پدر پیر خود وسیله ای قرار دهند که بنیامین را در سفر بعدی با خود همراه کند و اذن مسافرت بدهد….

بنیامین همراه با برادرانش به سمت مصر حرکت کردند وارد بر قصر عزیز شدند؛یوسف از لحظه ورود برادرانش به مصر برنامه ای را محیا نمود که بنیامین نزد خودش بماند و به تدریج ماهیت اصلی خود را به برادران و بعد پدر پیر خود آشکار کند.

در همان لحظه اول یوسف برنامه پذیرائی از بردارنش را به نحوی فراهم نمود که آنها دو به دو بر سر سفره اطعام بنشینند و یا در اتاقی استراحت کنند، بنیامین ناراحت از اینکه برادران او را تنها گذاشته اند در گوشه ای نشسته که با دستور عزیز او را به نزد خود می برد و به او می گوید که من برادر تو یوسف هستم و آیا تو علاقه ای به ماندن در کنار من را داری؟بنیامین استقبال کرد.یوسف برنامه قرار دادن ظرف ملکی را در بار بنیامین را به او گفت …زمانی که کاروان کنعان قصد خروج از مصر را داشتند کسی ندا داد که ظرف ملکی گم گشته باید بار شما را وارسی نمود که طبق نقشه یوسف ظرف در بار بنیامین پیدا شد و طبق سنت کنعانیان بنیامین را نزد خود نگه داشت….

برادر بزرگتر به دیگر برادرانش گفت به پدر می گویم که پسرت دزدی کرده و نزد عزیز به سنت کنعانیان خدمت می کند….

یکی از خلق و خوهای ما انسانها این است تا بدی و زشتی عارض می شود سعی در انکار ان و عدم نسبت آن به خود می کنیم و هر گاه هم که خوبی پیش بیاید آنرا به خود نسبت می دهیم همانند برادران یوسف!

آن زمانی که می خواستند بنیامین را با خود به مصر ببرند به او برادر می گفتند و از پدر درخواست داشتند که برادرمان با ما همراه کن؛ و زمانی که ظرف ملک مصر را در بار او دیدند گفتند که یا ابانا ان ابنک سرق

اما حضرت رب العالمین در هر حال درب خانه اش بر روی ما باز است،اگر در راه او قدم برداریم و اهل خوبی ما را آن خود می داند

” و عبادی الذین آمنوا اتقوا”

و اگر هم در بیراهه قدم نهیم و بدی کنیم باز از آن او هستیم

” یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله “

در هر دو صورت راه را به ما نشان می دهد؛حال آیا ما با کارهای خوبمان آب دیده تر می شویم و یا اینکه از خجالت بدی جرات و جسارت عذر خواهی را داریم؟

می گویند تاجری پیش کاری داشت که آن تاجر بسیار به او علاقه نشان می داد؛ پیشکار مریض شد،هر چه طبیب بر بالین او آوردند دوای درد او را پیدا نکردند، تا اینکه طبیبی آمد و به او گفت  درد تو از بیماری جسمی نیست از روحت است بگو تا شید بتوانم درمانی پیدا کنم!

پیش کار گفت : فریب عده ای از رقیبان صاحب کار خود خوردم که به درهم و دیناری اضافه تر قصد مسموم کردن ارباب خود را داشتم اما ارباب من از قصدم متوجه شد ولی به هیچ وجه به روی خود نیاورده !ای طبیب ضعف و لاغری من از خجالت روی صاحب کارم است !

يك پاسخ برايش بگذاريد